قهرمان ميرزا عين السلطنه
420
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
فوج مخصوص ، دو ارابه توپتهپر كوهستانى ، دويست نفر سوار شاهسون افشار خمسه به سركردگى ساعد الدوله رفته بودند . اعليحضرت خيلى تمجيد فرمودند . چهارده نفر از اين قشون و صد و شصت نفر از مردهء سيد كشته شده است . دو نفر از توپچيها زخمى بودند . بارى اعليحضرت بعد از سان به اطاق تشريف برده سيد را احضار فرمودند . سيد را زنجير كرده آوردند . بسيار قد بلندى داشت . ريش قرمز بلندى داشت . عمامهء سبز و تاج درويشى به سر داشت . مىگويند على اللهى است . در حضور مبارك خوب حرف زد . خيلى مشكل است در اين حالت تكلم در حضور پادشاه كردن . التماس كرد كه اينها تهمت محض است . من هر سال محض گرفتن نذور به آنجا مىرفتم . از خانوادهء خوبى هستم . دعاگوى پادشاه بوده و هستم . اهل كرمانشاهان و ساكن آذربايجان هستم . تصدق فرمايند ، بىگناه هستم . به ساعد الدوله هم نگفتم كه نمىآيم . ايشان قبول نكردند و باعث قتل مردم شدند . اعليحضرت فرمودند عكاس عكس بيندازد . سبد را بردند روى نيمكتى نشانده دو عكس انداخته و عمامهاش را برداشته به انبار حبس بردند . مردم به تماشا زياد آمده بودند جمعيت خيلىخيلى بود . حالا نقدا حبس است تا بعد چه شود . از آنجا با تولوى خان و محمد حسن ميرزا خانهء محمد ميرزا پسر ملكآرا رفتيم . تا يك ساعت به غروب مانده آنجا بوديم . بعد منزل رفتم . شب جمعه 24 - منزل فخر الملك وعده داشتيم . عصر سواره حضرت عبد العظيم رفتم . از وقتى كه راهآهن درآمده سواره نرفته بودم . اين مرتبهء اول بود . جمعيت كم بود ، تنها بودم . حضرت و الا و نواب عليه ، اميرزاده دائى ، تولوى خان شب بودند . شب صحبت زياد شد . خوش گذشت . هفتاد و دو منبر جمعه 24 - خانهء اميرزاده محمد حسن ميرزا شوهر همشيره شاهزاده خانم بوديم . درب خانهء فخر الملك و محمد حسن ميرزا در يك دالان باز مىشود . بيرونى حياط محمد حسن ميرزا را فخر الملك خريده . با فخر الملك جائى رفتيم . . . « * » فردا سر سوار به شهريار فخر الملك مىرود . باروبنه راه مىانداخت . ناهار خوبى خورديم . بعد از ناهار خبر رسيد كه خانم شاهزاده عيال عماد السلطنه به سلامتى فارغ شدند يك پسر . چهار ساعت به غروب مانده آنجا رفتيم . معلوم شد دختر است و پيغام آورنده درست ملتفت نشده است . مدتى اسم پسر پيدا كردم ، حالا دروغ شد . خيلى خنده داشت . از آنجا با حضرت و الا امامزاده سيد اسماعيل سر مقبرهء مرحوم عطاء الله ميرزا رفتيم . اين برادر من سال قبل ماه ذيحجه در حوض آب خانهء خانم شاهزاده افتاد و دنيا را وداع گفت . تفصيل دارد . در روزنامهء سابق نوشتهام . يازده سال داشت . پسر خوبى بود . خيلى حيف بود . خيلى به ما صدمه زد . خداوند ديگر نصيب نكند . از آنجا خانهء حضرت و الا رفتم . بعد از نماز منزل ميرزا اسحق خان رفتم . نزديك منزل خود من است . نيم ساعت
--> ( * ) نقطهچين در اصل است .